بگیر سراغی از من و مرا بیاب که من هیچ سراغی از تو ندارم
(ویسا) ۱/۸۸
آنها که بیخبر بودند و دیواری ندیدند رفتند و به مقصدشان هم رسیدند
ولی من که اینسوی دیوارمیدرَخشم ترسم از اینکه آنسو خود را نبخشم
(ویسا) ۱۷/۱/۸۸
هنوز هم ای یار رفته به انتظارم هنوز هم مثل سابق دوستت دارم
بگیر سراغی از من و مرا بیاب که من هیچ سراغی از تو ندارم
ویسا
افتاده ام اینجا بدنم بوی گند میده بوی تعفن و نم و ماتم میده
خانه پر از گرد و غبار آلود گرد و غبار اینجابوی قبرم میده
باطلاقی ام از جرم وجنایت مذهب این تن خبیث به روحم ستم میده
بگیر بگیر بگیر ای خدا مرا بگیر که تن ناپاکم بوی مردن میده
سر چو از عزلت خانه ام بیرون میکنم همه دنیا اینگار دشنامم میده
آسمان سیاه گشته پر از ابرهای تیره این ابر های سیاه مژده جهنم میده
انتظار انتظار برای هوای تازه ولی باز روزگار به صبر جواب صبرم میده
مردم همه دوان از هر سو به دگرسو این قیل وقال زیاد کثرت به دردم میده
به هرسوکسی آلوده از فحشا که حتی وجودش را برای بودن یکشب بایک زن میده
از دست جرم و جنایت های مردم هی روزگار هدیه به مردم کفن میده
حالا فهمیدم روزگار هر چه اگر مصیبت برای این مردم ! باز هم کم میده
غلط کردم بیرون شدم ازعزلت خانه خود
چون قرن ۲۱ سکته به مغزم میده
احمد جاوید(ویسا) ۱۳۸۷/۲۹/۸
هوا مه آلود است در دل من دنیا رو به سقوط است در دل من
به آن یار رفته بگویید که عشقش همه بود و نبود است در دل من
بنامید دلم را دریای غم ها که غم جاری همچو رود است در دل من
زنم خود تیشه برریشه خود چون عشق تیشه زن موجود است دردل من
ویسا
بانوی خوب و نازم بی تو غرق نیازم
بانوی رفته از یاد بگو می آیی بازم
بانوی عشق و محبت بکن با من تو صحبت
باشیم با هم همیشه با عشق وپاک وعزت
بانو! باد و بارانم من بی تو ناتوانم
برگرد باز تو بانو که بی تو بی نشانم
بانوی خاطراتم تویی آب حیاتم
در این دنیای مبهم تویی تنها جوابم
بانوی خورد و باریک در قلبم هستی نزدیک
در هیچ یک از لحظاتم نمیروی زیادم
بانوی قلب سردم بانوی پر دردم
من هم همچو تو مردم اما هنوز مردم
تسلیم نشو به غصه که روزی برمیگردم
بانوی عشق و عادت هر روز هستم به یادت
نمیروی ز یادم تویی آب حیاتم
بانوی صبح زودم بی تو من در سکوتم
تویی همه بودن من جای داری در وجودم
امروز نمیدانم چه گویم که فقط ترا میجویم
آخر بعد سالی از بانوی خود میگویم
هر چه بگم من از تو نیست حسنت را خلاصی
بس که در قلب من داری جای اساسی
بانوی قلب (ویسا) نرو دگر از اینجا
باش هردم بیادش توی آب حیاتش
احمد جاوید (ویسا) ۱۳۸۶/۶/۷
دلم تنگ است دلم تنگ است
ویا د روزگار تو مرا دلتنگتر کرده
دلم تنگ است دلم تنگ است
و نبودنم کنار تو مرا بیرنگتر کرده
بپرسیدن زمجنون که چه خواهی از لیلا
بگفتاکیرا دیدی بگذرداز این وآندنیا
تو هم برایم هر دو دنیایی
ولی افسوس که کمی بی وفایی
به انتظار روزی زنده ام که تو بیایی
آخر بی تو میسوزم از جدایی
هر روز عاشقانه برای تو مینویسم
آخر تو محبوب دل (ویسا)یی
احمد جاوید (ویسا) ۱۰/۸/۱۳۸۵
بعضی وقت ها که تورا در آسمان میبینم!
تو که همیشه رویای منی
تو که دنیای منی
بی تو خود را به ارمان میبینم
چرا ازتو دورم من ؟
چون خزان سوت و کورم من
باتو هر فصلی را تابستان میبینم
با تو خود را جاودان میبینم
با تو لذت از زندگی میبرم
لذت از حس عاشقی میبرم
اما این حس پژمرده میشود
وقتی تو را همراه دیگران میبینم
میدانم هستی چون در هوای توام
بی تو خود را پریشان میبینم
در سکوت بعضی از شب ها
در کنار جاده غمها
با حضور درختها
که شاهد اند برگها
خود را با تو یکجا میبینم
گر چه در رویا میبینم
اما باز تورا زیبا میبینم
ای خاطره چند ساله ام
تو را چون معما میبینم
کلید این معما را
بدست (ویسا) میبینم
احمد جاوید (ویسا) ۱۷/۲/۱۳۸۵
گهی میخندم بر حال و احوال خویش
گهی میگریم به روزگار رو به زوال خویش
گهی میبینم تورا در خواب خود
گهی نمیابم حتی مجال از پیش
میخواهم پرواز کنم بسوی تو
اما بسته میبینم پرو بال خویش
رفتنت با دیگری برای من یک معما بود
که همیشه کردم ومیکنم سوال از خویش
نگویی که بر گشتنی نیستی دیگر تو
که هنوز یادت میکنم در خیا ل خویش
نگویی روزی که تو بی گناه بوده ای
که خودت هم شده بودی دلال خویش
خود تو رفتی اما هنوز یادت اینجاست
بیا بر کن توریشه درخت خیال خویش
میرود آنکس که با او رفتی از کنار تو
میمانی همراه مال و منال خویش
میخوری افسوس باز که چرا نیامدی بامن
از پیشم بر کندی ریشه نهال خویش
احمد جاوید ویسا ۱۳۸۵/۱۲/۱۲